تبلیغات
شیعه ها - بروجردی: یك روزی ما را محاكمه می‌كنند


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:




بروجردی: یك روزی ما را محاكمه می‌كنند

نوشته شده توسط:فاضل صرافپور
دوشنبه 3 خرداد 1389-12:04 ب.ظ

خاطرات شفاهی همرزمان شهیدبروجردی/2
بروجردی: یك روزی ما را محاكمه می‌كنند

خبرگزاری فارس: یك نفر اسلحه می خواست.بروجردی آمد پیشم، گفت: هرچی میخواد به حساب من بهش بده. دست خط میدم. گفتم: حاجی من اینارو پرونده میكنم یه روزی می كشونمت دادگاه. خندید و گفت: آره! یك روزی ما رو محاكمه میكنن به خاطر این همه پرونده.

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
گفت: فلانی نظرت چیه من خودم برم تیپ؟ داره از هم می پاشه. دلم نمی یاد !
گفتم: تیپ؟ زشته برای شما تیپ چیه؟ بگو گردان!
گفت: اگه من برم اوضاع رو به راه می شه. بریم پیش ایزدی موافقتش رو بگیریم.
رفتیم پیش ایزدی. گفت: اگه من نَرم نمی شه.
گفت: حاجی جون می ری شهید می شی ما می مونیم توش.
گفت: مواظبم، كاریت نباشه.
گفت: مگه ما چند تا بروجردی داریم؟
گفت: من باید برم.
گفت: به یه شرط قبول می كنم این كه بی اسكورت هیچ جا نری.
سه بار تكرار كرد، پرسید قول می دی؟
گفت: ایزدی جون! بعد من مواظب این بچه ها باش.


****

دیدیم گرفته یك گوشه نشسته. گفتم: تو همی؟ چته؟
پاپیش شدم. حرف زد. گفت: خواب دیدم كانالی، جایی گیر كرده ام. خیلی بلند بود. ناصر كاظمی عین باد گذشت. بعد برگشت دست من رو هم گرفت عین پر كاه كشید بالا. ‌پایین را كه نگاه كردم، دیدم چقدر تاریكه!
این جا كه رسید گل از گلش شكفت. گفت: من هم شهید می شم.


****


با استیشن آمده بود بوكان سركشی. هنوز نیامده، شهر، حالت جنگی گرفته بود. گفت: میخوام شهر رو بِگردم.
نشستم پشت فرمان. گفتم بیا بریم.
گفت: الان این ها دارن با خودشون میگن چه لقمه چرب و نرمی!
حرفش تمام نشده، ماشین را بستند به رگبار. درگیری از همان جا شروع شد.
گفتم: حاجی جون قربون دستت، پاشو از شهر برو بیرون، ما خیالمون راحت بشه.

****

گذاشته بودشان روی یال بازی دراز. گفته بود جم نمی خورید.
گفته بودند چشم.
جیم شده بودند. خودش رفته بود آن جا ایستاده بود دستش تیر خورده بود پانسمانش هم نكرده بود توی جلسه داشت حرف می زد كه می دیدی دارد از زخمش خون می آید. می گفتیم پانسمانش كن خب. می گفت: فعلاً عراق داره می آید جلو. باشه بعد.


****

موقع عملیات رفتم، دنبالش پرید عقب تویوتا. گفتم بیا جلو. ناسلامتی فرمانده ای تو. گفت برو ببینم. باران می آمد تا برسیم مثل موش آب كشیده شده بود.
از صبح نیروها را فرستاد بوكان. تا نزدیك غروب كارش همین بود. همه فكر میكردند عملیات طرف های بوكان است هوا كه تاریك شد همه را برگرداند مهاباد غافل گیرشان كرد.


****

سنندج كه آزاد شده بود. رفته بود زندان. وقتی وارد شده بود، رفته بود سر وقت یكی از كومله ها. طرف رنگش پریده بود، فكر كرده بود می خواهد ببرد اعدامش كند. رفته بود زده بود روی شانه اش گفته بود بفرمایید بنشینید.
خودش هم نشسته بود بین زندانی ها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.


****

بعد از عملیات آمده بود توی مسجد برای نماز مغرب خسته بود، خوابش برده بود. یكی آمده بود با پا زده بود به پهلویش. گفته بود عمو! بلند شد. مسجد كه جای خواب نیست بلند شو. بگویی یك اخم كرده بود ؛ نكرده بود.


****

بی محافظ می آمد بیرون. می گفت: خیالتون راحت باشه اگه اجلم رسیده باشه، صد تا محافظ هم كه باشه كاری ازدستشون برنمی آد. محافظ هاش دل خونی داشتند ازش، یك وقت می دیدند غیبش زده. كجا رفته؟ معلوم نبود.


****

فرستاده بودشان پی جنازه شهدا. گرسنه مانده بودند مسئول مالی بهش گفته بود پول غذای این ها با ما نیست.
مسئول تداركات هم گفته بود تفنگ و مهمات هم همین طور.
از روی ناچاری رفته بودند توی روستا. یك بز و چند اردك را گرفته بودند و خورده بودند. فرداش فرستاده بودند پی بروجردی گفته بودند. پول بز، ‌پول اردك!
نپرسیده بودند جنازه شهیدا! چندنفر، ‌كی؟‌
گروگان گرفته بودندش. گفته بودند اگه زنده میخواهیدش، اسلحه و مهمات بدین.
از بالا هم گفته بودند ندهید.
فرمانده می رود پشت بلندگو می گوید تا یه ربع دیگه اگه آزاد نشه هیچ كدومتون زنده نمی مونید.
در كه باز میشود بروجردی می آید بیرون ضد انقلاب ها هم پشت سرش.
میگویم چی بهشون گفتی تسلیم شدن؟
میخندد.


****

آب شناسان و بروجردی از هلی كوپتر پیاده شدند. فاصله بین هلی كوپتر و پایگاه مین گذاری شده بود. نمی دانستند تا برسم از وسط میدان مین رد شدند، آمدند توی پایگاه. گفتم: این جا میدان مین بودها!
گفت: دیر گفتی اومدیم دیگه.
موقع رفتن با ماشین رساندمشان جلوی در پایگاه حواسم به میدان مین نبود این ها كه راه افتادند سمت هلی كوپتر تازه یادم افتاد شروع كردم به داد و بی داد. وقتی رد شدند برایم دست تكان داد. گفت چیزی نشد برو.


****

یك نفر كه توی سپاه خیلی هم مشهور بود آمده بود اسلحه میخواست. گفتم: درخواست اسلحه‌! بنویس برای چی میخوای.
گفت: نمی نویسم.
گفتم: خلاف مقرراته، نمی دم.
بروجردی آمد پیشم. گفت: هرچی میخواد به حساب من بهش بده. دست خط میدم.
یك كاغذ نوشت امضا كرد داد دستم. گفتم: حاجی من اینارو پرونده میكنم یه روزی میكشونمت دادگاه.
خندید و گفت آره! یك روزی ما رو محاكمه میكنن به خاطر این همه پرونده.


****

میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما.
اخم هایش می رود تو هم میگوید بگو برن با اون بسیجیه كه خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه كه عمل كرده با اونها حرف بزنن.
می آیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم مصاحبه نمیكنه!


****

گفتم: اینجا فرمانده منم. اول من.
گفت باشه اول شما.
رفتم همه جا را دید زدم خبری نبود با دست علامت دادم نشسته بود توی ماشین داشت می خندید ما كه رد شدیم خبری نشد آنها كه آمدند نتوانسته بود تحمل كند منفجر شده بود.


****

این آخری ها، انگار منتظر شهادت باشد عجیب مصمم بود كه نمازش را اول وقت بخواند.
از ارومیه می آمدیم سمت مهاباد، یك هو گفت بزن بغل.
گفتم: چی شده؟
گفت: وقت نمازه.
گفتم: اینجا وسط جاده امنیت نداره. اگه صبر كنی یك ربع دیگه می رسیم با هم می خونیم.
گفت: همین جا وایستا نماز اول وقت بخونیم. اگه هم قراره توی نماز كشته بشیم دیگه چی از این بالاتر؟


****

رئیس چریك های فدایی ده سال توی شوروی آموزش دیده بود. وقتی بروجردی آمده بود كردستان، طرف گفته بود اینا یه مشت بچه ان امكان نداره كاری از پیش ببرن. ما با كلی تشكیلات و تجربه نتونستیم. اینا چی میگن؟


****

دره را گرفته اند دارند میروند پایین. محمد پشت بی سیم داد میزند. جریان چیه؟
میگویم: گوش به حرف من نمی دن.
فریاد می زند این جا احده. نكنین این كار رو.
فریاد، فریاد، فریاد. میگوید برای رضای خدا، برای رضای پیغمبر … به خاطر بروجردی.
بچه ها هنوز دارند می آیند پایین. بعد هم بی سیم قطع میشود.


تاریخ آخرین ویرایش:- -