تبلیغات
شیعه ها - فرمانده سپاه خرمشهر به روایت همسرش


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:




فرمانده سپاه خرمشهر به روایت همسرش

نوشته شده توسط:فاضل صرافپور
دوشنبه 3 خرداد 1389-10:57 ق.ظ

خبرگزاری فارس: صدیقه زمانی گفت: شهید موسوی خیلی علاقه‌مند به خانواده، من و فاطمه بود و همیشه فكر می‌كردم این علاقه‌‌اش مانع رسیدن او به آرزویش كه «شهادت» بود، می‌شود ولی وقتی رضا شهید شد واقعاً خدا را شكر كردم كه حداقل ما مانع به شهادت رسیدن او نشدیم.


به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

* اشاره:نام خرمشهر نه تنها به خاطر مقاومت بی‌مثالش كه به خاطر بزرگی یاد و خاطره زنان و مردان دلاوری كه 35 روز حماسه جانانه و خستگی‌ناپذیر را به جان خریدند، برای همیشه در دفتر ایثار و مقاومت كشورمان ثبت شده است.زنان و مردانی كه راحت و آسایش را فدای دفاع از شهری كردند كه آن روز تجلیگاه هویت ایران بود.
«صدیقه زمانی»، یكی از نام آشنایان مقاومت خرمشهر است؛ او كه بندبند وجودش در خیابان‌ها و كوچه‌پس كوچه‌های خرمشهر جان گرفته است، یكی از چهره‌های فعال مبارزات پیش از انقلاب و همسر فرمانده سپاه خرمشهر، «شهید دكتر سید عبدالرضا موسوی» است.
صدیقه زمانی آرام است و صبور و این درس بزرگی است كه سال‌ها تلاش و مبارزه به او آموخته است؛ خانم زمانی، شاگرد پیش از انقلاب شهید موسوی و یار و همدم تنهایی‌های سردار خرمشهر بعد از پیروزی انقلاب است؛ او كه هنوز خاطره روزهای تلخ اشغال و تهاجم را فراموش نكرده است، با كوله‌باری از تجربه و افتخار سال‌های مبارزه، امروز بهترین نصیحتی كه به فاطمه تنها یادگار شهید موسوی دارد، حفظ نظام در هر شرایطی است.


*فارس: در ابتدای كلام خودتان را معرفی كنید و درباره خانواده‌ خودتان توضیح دهید؟

*زمانی: صدیقه زمانی هستم؛ سال 1340 در شهر خرمشهر و در خانواده‌ای مذهبی با وضع مالی متوسط به دنیا آمدم. من در خرمشهر بزرگ شدم و تا وقتی كه این شهر با شروع جنگ تحمیلی تخلیه شد و ما به تهران آمدیم،‌ در آنجا زندگی می‌كردم.

*فارس: شما فرزند چندم خانواده بودید؟

*زمانی: خانواده ما دارای دو دختر و سه پسر كه من فرزند آخر بودم.

*فارس: شغل پدرتان چه بود؟

*زمانی: زمان رضاشاه پدرم جزو خوانین «لارستان» بود، ایشان به همراه پدر و برادرشان قلعه و تفنگچی داشتند. بعد از جریان برخورد رضاشاه با خوانین و غارت زمین‌های خوانین این شهر، عمو و پدربزرگم در این درگیری‌ها كشته می‌شوند و پدرم نیز به جرم كشتن یكی از نیروهای رضاشاه كه به او حمله كرده بود، در زندان شیراز (زندان وكیل) به حبس ابد محكوم می‌شود. پدرم پیش از ازدواج با مادرم من و در حین این ماجرا دارای همسر و چهار فرزند بود.
در همین حین قحطی و خشكسالی بوجود آمده بود. رضا شاه، خانه‌های مردم را گرفته بود و مال و اموال‌شان را غارت كرده بود. خانواده پدری برای ملاقات او به شیراز می‌ روند اما به دلیل خشكسالی و بیماری؛ مادر بزرگم(مادر پدرم) و همسر اول پدرم و سه تا ازفرزندانش در مسیر فوت می‌كنند و فقط یكی از خواهرها باقی می‌ماند كه اقوام از او نگهداری می‌كنند.
بعد از سقوط رضاشاه و روی كار آمدن محمدرضا پهلوی، زندانی‌های سیاسی آزاد می‌شوند و پدرم به «لامرد» از توابع «علی مرودشت» می‌رود و در آنجا با دختر چهارساله‌ای روبرو می‌شود كه دختر خودش بوده اما پدرم او را نمی‌شناسد. از دختربچه سراغ خانواده زمانی را می‌گیرد و او خانواده خودش را معرفی می‌كند. از این برخورد پدرم متوجه می‌شود كه این دختر، فرزند خودش است. (خواهرم اسفند سال گذشته به همراه خاطرات تلخ و شیرینش درگذشت).
پدرم در زندان نذر كرده بود كه اگر آزاد شود با پای پیاده به كربلا برود. ایشان با اینكه از خوانین آن شهر بود و اموالش غارت شده بود اما فردی متدین و روضه‌خوان بود. به رعیت خودش می‌رسید و زندگی روستایی داشت. بعد از آزادی ابتدا به آبادان می‌آید و بعد به خرمشهر و از آنجا با پای پیاده به كربلا می‌رود. به دلیل غارت اموال پدرم ایاشان مجبور بود برای تامین نیازهای خانواده در شركت نفت مشغول به كار شود.

*فارس: به دلیل وجود شركت نفت در جنوب و به تبع آن حضور افراد خارجی در شهرهای جنوبی، ترویج فرهنگ های مختلف ترویج داشت. فضای حاكم در منزل پدری شما چگونه بود؟

*زمانی‌: پدر من روحانی نبود اما آداب شرعی را كاملاً رعایت می‌كرد. ایشان مقلد آقای شاهرودی در نجف بود؛ بعد از مدتی مقلد آقای حكیم و بعد هم آقای خویی بود. اما بعد از انقلاب هم مقلد امام خمینی (ره) شد و رساله تمامی مراجع را در خانه نگهداری می كرد.

*فارس: پدرتان فعالیت سیاسی در جریان انقلاب هم داشتند؟

*زمانی: او چون دوران سختی را گذرانده بود، خیلی زود پیر شده بود. من كه بچه آخر خانواده بودم، همیشه پدرم را یك فرد بازنشسته پیر می‌دیدم كه سرش به كار خودش بود. پدرم در یك گوشه حیاط فرش پهن می‌كرد و به دیوار تكیه می‌داد و برای خود قرآن می‌خواند و مطالعه می‌كرد. برای ظهر به مسجد می‌رفت و نماز می‌خواند. قبل از انقلاب با اینكه استطاعت مالی داشتیم اما تلویزیون در خانه ما نبود. پدرم رادیو هم گوش نمی‌كرد و این دو وسیله را علائم رژیم و فرهنگ شاهنشاهی می‌دانست؛ ما بعد از انقلاب تلویزیون خریدیم.

*فارس: پدرتان در مورد شاه صحبتی نمی كرد؟

*زمانی: پدرم همه كارهایش با دلیل بود و بر مبنای اعتقاداتش عمل می‌كرد. درآن زمان اگر قرار بود كاری انجام شود، این كار با دادن رشوه، شدنی بود. برای مثال ما یك خانه در خرمشهر داشتیم كه اندرونی و بیرونی داشت؛ این خانه از دو قطعه زمین تشكیل شده بود كه یكی از قطعه‌ها مهریه خانمی بود كه پدرم آن را از او 40 هزار تومان خریده بود. بعد از جدایی این خانم از همسرش، خانواده شوهر او می‌خواستند این خانه را پس بگیرند كه 33 متر هم بیشتر نبود. آنها با رشوه دادن، پاسبان آورند و مدتی درگیر بودند. با وجود اینكه پدرم سند داشت اما چون حاضر به دادن رشوه نشد، دادگاه او را محكوم كرد و دوباره مجبور شد پول زمین را بپردازد.
پدرم، انسان متشرعی بود و توقعش از آن اصول بالاتر نمی‌رفت. او بعد از آزادی از زندان رضا شاه، 12 بچه یتیم فامیل را سرپرستی می‌كرد و سامان می‌داد. خانه ما بزرگ بود و چند اتاق داشت اما تجملاتی نبود. هر فردی كه در فامیل، شوهرش را از دست می‌داد، پدرم به او یك اتاق می‌داد و او تا زمانی كه دوباره ازدواج كند و دنبال زندگی خودش برود، می‌توانست در خانه ما زندگی كند.
پدر من به خاطر عقاید، اخلاق و رفتارش بزرگ فامیل بود. او عید نوروز را جشن نمی‌گرفت اما عید فطر و عید قربان و شعبان را جشن می‌گرفت و همه فامیل در خانه ما جمع می‌شدند. خانم‌های بی‌حجاب فامیل وقتی به خانه ما می‌آمدند به احترام پدرم، چادر سرشان می‌كردند و مردها از زدن كراوات خودداری می‌كردند. عمل پدرم بازتاب تفكرش بود.

*فارس:آیا كسی از اعضای خانواده فعالیت سیاسی داشت؟

*زمانی: چون در خانه ما تلویزیون و رادیو نبود و همچنین پدرم بسیار اهل مطالعه بود، به همین دلیل مطالعه در خانه ما رایج بود و سرگرمی ما خواندن كتاب‌ بود. پدرم كتاب‌های مذهبی مثل «محمد خاتم پیامبران» چاپ حسینیه ارشاد را داشت و وقتی حقوق بازنشستگی می‌گرفت، ابتدا كتاب می‌خرید و به منزل می آمد. ایشان یك گنجینه كتاب داشت. شاید كتابخانه پدرم از كتابخانه یك روحانی غنی‌تر بود. كتاب‌های مذهبی و تاریخی مثل «قاموس بعد از پیامبران»، «اصول كافی» و تفاسیر قرآنی كه البته در جریان جنگ همه این كتاب‌ها از بین رفت.
برادر بزرگم «محمد» تیپ مذهبی نداشت و آن موقع كتاب‌های صمد بهرنگی،‌ جلال آل‌احمد و رمان می‌خواند. او عقاید سیاسی نداشت اما به دلیل فضایی كه پدرم ایجاد كرده بود همه ما به مطالعه علاقه‌مند بودیم.
برادر دومم «اسماعیل»، كتاب‌های سیاسی ـ مذهبی می‌خواند و مبارز قبل از انقلاب بود. او با شهید «جهان‌آرا»، آقای «نعمت‌زاده» و عده‌ای از بچه‌های خرمشهر در سن 13 تا 14 سالگی به جرم فعالیت سیاسی ـ مذهبی دو سال زندان بود و در دارالتأدیب اهواز به سر برد.
اسماعیل بعد از آزادی به خرمشهر برگشت و مدتی به سربازی‌ رفت، اما از سربازی هم فرار كرد. او زندگی مخفی داشت و همراه «محسن رضایی» به عضویت گروه «حزب‌الله» كه بعداً به «منصورون» تغییر نام داد، درآمد.

*فارس: پدر مخالفتی با فعالیت‌های سیاسی اسماعیل نداشت؟

*زمانی: خیر؛ پدرم هیچ چیز را به ما تحمیل نمی‌كرد و هیچ‌یك از برادرها را تحت فشار نمی‌گذاشت. فقط در مورد دخترها می‌گفت «حجاب» را رعایت كنید و حجاب را سنت خانواده می‌دانست. من از وقتی باسواد شدم با یك كتابخانه غنی در خانه مواجه بودم و به طور مثال كتاب‌ «غرب‌زدگی» آل‌آحمد را در سال سوم دبستان خواندم. حتی كتاب‌های جك‌لندن، داستایوفسكی و كتاب خوشه‌های خشم، جان‌اشتاین‌بك و بینوایان را كه برای برادرم بود، خواندم. ما بعد از ظهر به مدرسه می‌رفتیم و گاهی زمانی خواندن كتابی را شروع می‌كردم، مدرسه رفتن را فراموش می‌كردم. در حقیقت هر چه معلومات دارم از دوران بچگی است.

*فارس: نخستین بار چه زمانی با امام خمینی (ره) آشنا شدید و اسم ایشان را شنیدید؟

*زمانی: ما در خانه رساله امام (ره) را با وجود اینكه ممنوع بود، داشتیم و برادرم اسماعیل مقلد امام بود. در آن زمان خرمشهر جو سیاسی زنده و پویایی داشت.

*فارس: با داشتن دو برادر كه یكی اهل رمان و ادبیات و دیگری سیاسی بود، شما بیشتر به كدام سمت تمایل داشتید و چه كسی شما را سیاسی كرد؟

*زمانی: من در خانواده‌ای بودم كه پدرم آرام بود و كم صحبت می‌كرد. فاصله سنی ما با پدرم زیاد بود؛ قرآن خواندن را از پدرم آموختیم و بعدها به مكتب رفتیم. ولی پدرم به ما یك الگوی رفتاری داد. ما آن موقع باحجاب و چادر به مدرسه می‌رفتیم. همه جای خانه پر از كتاب بود و ما نسبت به علاقه و فهم خود كتاب‌ها را انتخاب می‌كردیم و می‌خواندیم. خانواده ما یك فرهنگ دینی و فرهنگ سیاسی ضد رژیم داشت چون پدرم ضد رژیم بود.
برای بار دوم كه برادرم اسماعیل را به علت اینكه با دوستانش به دیدن مرحوم «جمی»[نخستین امام جمعه آبادان] رفته بود تا از او برای مبارزه كمك مالی بگیرد كه دستگیر شد. برادرم آن موقع با شهید جهان‌آرا و عده‌ای دیگر از جمله خانم زهرا بصیرزاده- همسر برادرم- كه خاله شهید جهان‌آرا است و پدرشان زندگی مخفی داشت. یك نفر آن جلسه را لو داد و اسماعیل به حبس ابد و 99 سال زندان محكوم شد. قبل از این حكم هم دو سال در زندان بود.
من اكثر كتاب‌های اسماعیل را خوانده بودم. كتاب‌هایی مربوط به مبارزین كشورهای دیگر كه فعالیت سیاسی داشتند ‌مانند نلسون ماندلا یا كتاب‌هایی در مورد فلسطین را خواندم یا حتی كتابی از شهید مطهری كه چاپ حسینیه ارشاد بود و مقالاتی در مورد تقوا كه نوشته شهید بهشتی بود را هم خوانده بودم. من با شریعتی از طریق شهید مطهری آشنا شدم. برای ملاقات برادرم در زندان به اتفاق خانواده می‌رفتیم. اسماعیل ابتدا در زندان اوین بود و بعد به زندان قصر منتقل شد. او برای ما همیشه الگو بود و پدرم اصلاً از زندانی بودن او ناراحت نبود.


*فارس: آیا در دوران مدرسه فعالیت سیاسی هم داشتید؟

*زمانی: ما در مدرسه یك دبیر تبعیدی به نام آقای «فولادی» داشتیم. (چون آب و هوای خرمشهر بد بود و از طرفی كوچك و قابل كنترل بود، تبعیدی‌ها را به آنجا می‌فرستادند) اكثر دبیرهای خرمشهر توده‌ای بودند و گرایش چپ داشتند. آقای فولادی از مبارزانی بود كه گرایش چپ داشت و در دبیرستان ما اقتصاد و رسانه‌های گروهی درس می‌داد. او كتاب‌های دولت‌آبادی و غیره را برای چند تا از بچه‌ها و از جمله من كه اهل مطالعه بودم، می‌آورد. او انشا هم درس می‌داد و از آنجایی كه هر كس علایق فكری‌اش در نوشته‌اش مشخص می‌شد، او متوجه اعتقادات ما شد و وقتی از تهران برمی‌گشت برای ما چند نفر كتاب می‌آورد . گاهی هم خارج از مدرسه با ما ارتباط برقرار می كرد و برایمان صحبت می‌كرد ولی من آن موقع اسلام سنتی را رها نكرده بودم و خیلی تحت تأثیر آقای فولادی قرار نمی‌گرفتم.
دوستی داشتم به نام هما عقیل‌زاده كه همراه با خواهرش به محلی به نام عصمتیه در بیرون خرمشهر می‌رفت (هما عقیل‌زاده پدرش هم جزو مبارزین و بازاری‌های خرمشهر بود) و در جلسات بحث خانمی كه از مشهد می‌آمد، شركت می‌كرد. عصمتیه را آقای احمدزاده كه از تجار بزرگ خرمشهر بود، پشتیبانی می‌كرد. من به خاطر سن‌ و سالم هیچ‌وقت به آنجا نرفتم و خط فكری خودم را داشتم. بیشتر مطالعه می‌كردم و در محافل دوستانه حاضر نمی‌شدم.
من حجاب را به عنوان نماد اعتقادی قبول داشتم اما از آنجا كه در مدرسه ما چادر ممنوع بود و باید بدون حجاب در كلاس حاضر می‌شدیم و از طرفی برخی از معلم‌های ما مرد بودند، مقنعه‌های بلند سر می‌كردیم. من از دوره راهنمایی، حجاب را انتخاب كردم و پوششم مانتو و شلوار و مقنعه بود.
نخستین فعالیت سیاسی من در مدرسه با هما عقیل‌زاده و عده‌ای دیگر شكل گرفت كه یك روزنامه دیواری درست كردیم و در آن، عكس یك دهقان پیر به همراه یك شاخه گندم چسباندیم و یك تحلیل خبر در مورد «انقلاب سفید» نوشتیم كه چه بلایی بر سر مردم آوردند. محتوای روزنامه ما كاملاً سیاسی بود به طوری كه خبرش در تمام مدارس پیچید و دانش‌آموزان مدارس دیگر برای دیدن روزنامه دیواری ما می‌آمدند. ناظم مدرسه ما خانم شفاعی كه با این حركت‌ها مخالف بود و همسرش ساواكی بود با دیدن این شرایط، روزنامه را از دیوار پائین آورد؛ من هم یك سیلی به صورت او زدم و این باعث شد كه من را از مدرسه اخراج كردند. اینها مقدمه وارد شدن من به مسائل سیاسی شد.

*فارس: از نحوه آشنایی‌تان با شهید موسوی بگویید.

*زمانی: من با شهید موسوی در سال 56 در خرمشهر آشنا شدم. ایشان از بچه‌های خرمشهر و از یك خانواده عرب بود. تا قبل از این آشنایی، من هیچ شناخت و ارتباطی با ایشان نداشتم و فقط همراه خواهرهایشان، فاطمه و كلثوم در یك مدرسه درس می‌خواندم و همكلاس بودیم. شهید موسوی در دوران تحصیلش یك دانش‌آموز نخبه و بسیار اكتیو بوده كه از نظر سطح علمی نسبت به همسالان خودش بسیار بالاتر بوده است. به طوری كه هرگاه معلمی سر كلاس نمی‌آمد، او پای تخته می‌رفت و به بچه‌ها هندسه و مثلثات می‌آموخت.
او در زمانی كه بچه‌ها مشغول بازی بودند وقت آزادش را در كانون زبان آبادان می‌گذراند و به زبان انگلیسی كاملاً مسلط بود. ایشان سال 53 وارد دانشكده پزشكی دانشگاه تهران شد و در امتحان اعزام به خارج هم قبول شد. در آن زمان دولت، دانش‌آموزان نخبه و مسلط به زبان دوم را بورسیه می‌كرد و از آنها تعهد خدمت می‌گرفت كه بعد از اتمام درس به كشور بازگردند و در همان رشته تحصیلی مشغول به كار شوند. شهید موسوی هم بورسیه شده بود اما علی‌رغم میل خانواده‌اش نرفت چون در یك خانواده مذهبی عرب بزرگ شده بود. پدرش در راه‌آهن كار می‌كرد و آنها نیز در منازل راه‌آهن زندگی می‌كردند.
به عقیده من شهید موسوی یك فرد استثنایی و نخبه بود. تعریف كرده‌اند كه چون رضا خیلی مودب و درس‌خوان بود، پدرش به او بسیار علاقه داشت.
خانواده شهید موسوی سیاسی نبودند اما سنتی و عرب بودند و پدرش فرد زحمت‌كشی بود. با این وجود برادر بزرگ شهید رضا موسوی به نام كاظم، به خواندن كتاب‌های چپی علاقه داشت. چون جو كارگری آن موقع بسیاری از افراد را به گرایش چپ منحرف می‌كرد. آبادان پایگاه توده‌ای‌ها بود و پالایشگاه نفت پتانسیلی برای فعالیت چپ‌ها محسوب می‌شد و كلاً‌ در آبادان و خرمشهر آدم غیرسیاسی دیده نمی‌شد.
شهید موسوی بعد از قبولی در دانشگاه خانه‌ای در جنوب تهران اجاره كرد و در آن محل با دكتر «كاسب» كه در حال حاضر جراح زانو است، همكلاس شد. او در تهران هم فعالیت‌های انقلابی خود را ادامه داد و بچه‌های محل را با كتاب‌های شریعتی و مكتب اسلام آشنا می‌كرد. در جریان نخست‌وزیری هویدا كه می‌خواست بلیت اتوبوس را گران كند، دانش‌آموزان با هدایت شهید موسوی و چند تن دیگر تظاهرات كردند و شهید موسوی در آن جریان شناسایی شد (این خاطرات را من از زبان دوستان او شنیده‌ام). بعد از این جریان رضا به دانشگاه اهواز بر‌گشت تا حساسیت كمتری روی او باشد.
شهید موسوی به همراه دكتر حكیم كه با شهید علم‌الهدی به شهادت رسید و عده‌ای‌ دیگر، انجمن اسلامی دانشكده اهواز را قبل از انقلاب تشكیل داد كه البته این گروه سیاسی نبود و همه بچه‌های درس‌خوان عضوش بودند.
رضا بسیار اهل مطالعه بود و به زبان عربی و انگلیسی تسلط كامل داشت. تفسیر قرآن را می‌خواند و فلسفه دكتر صدر را تدریس می‌كرد. فلسفه غرب و «اصول فلسفه و روش رئالیسم» علامه طباطبایی با پاورقی شهید مطهری را خوانده بود و به ما هم برای مطالعه معرفی می‌كرد. البته ما فقط پاورقی آن كتاب را خواندیم و ایشان برای ما تحلیل می‌كرد.
او كاملاً به متون و منابع اسلامی مسلط بود و نهج‌البلاغه را به دلیل تسلط داشتن به زبان عربی خیلی خوب توضیح می‌داد. متون اسلامی و تفاسیر را به زبان عربی می‌خواند و به ما هم عربی تدریس می‌كرد. شهید موسوی همه كتاب‌های شناخت را برای ما تدریس می‌كرد و ما «خدا» به روش علمی قبول داشتیم نه موروثی.
بعد از انقلاب كه خط و ربط‌ ها بیشتر مشخص شد، معلوم شد كه هما عقیل‌زاده و خانم افشار كه در عصمتیه بودند عضو مجاهدین خلق هستند؛ هما بعد از انقلاب از طرف مجاهدین برای نمایندگی مجلس كاندیدا شد و جزوه شناخت مجاهدین و شكنجه رضایی كه از مجاهدین خلق بود و زیر شكنجه كشته شده بود، را پخش می‌كرد.

*فارس: آیا شهید موسوی هم با مجاهدین خلق همكاری می‌كرد؟

*زمانی: نه؛ او به لحاظ فكری كاملاً مستقل بود و فقط عضو انجمن اسلامی بود. او با شهید علم‌الهدی كه بعد از انقلاب از مشهد به اهواز آمده بود، آقای فلاح كه مسئول مبارزه با مواد مخدر بود و از بچه‌های اهواز بود و مهندس قدسی‌زاده دوست بود.
رضا با برادر بزرگش در خانه پدری‌اش در اهواز زندگی می‌كرد. خانه‌ای قدیمی كه یك حوض در وسط و دورتادورش اتاق بود و شهید موسوی هم بچه‌های انجمن اسلامی و مبارز و فعال را به آن خانه می‌برد و آن خانه در واقع یك خانه تیمی بود. سال 56 شهید موسوی به همراه آقای نعمت‌زاده و شهید جهان‌آرا و چندتا از مبارزان زندگی مخفی داشتند چون خیلی از بچه‌های فعال آن موقع یا زندان بودند و یا زندگی مخفی داشتند و در شهر دیده نمی‌شدند. وقتی شهید موسوی از دانشگاه اخراج شد و به خرمشهر آمد، همه جوان‌ها و نوجوان‌هایی كه گرایش‌های مذهبی داشتند را در منزل جعفر كازرونی پدر بتول كازرونی جمع كرد و برایشان جلسه گذاشت. من كه با خواهرهای شهید موسوی آشنا بودم در این جلسه شركت كردم و آنجا نخستین بار با شهید موسوی آشنا شدم. او می‌خواست بچه‌ها را رهبری كرده و حركتی در شهر ایجاد كند و نخستین راهپیمایی‌ هم كه پیش از شروع درگیری‌های انقلاب در خرمشهر برگزار شد، توسط شهید موسوی شكل گرفت.

*فارس: مسئول سازماندهی این فعالیت ها شهید موسوی بود؟

*زمانی: بله. آقای عقیل‌زاده كه به رحمت خدا رفته است؛ كنار منزلش، منزلی داشت كه آن را در اختیار شهید موسوی گذاشته بود و من هم به همراهچند نفر از دوستان به آن خانه رفت و آمد داشتم. از آنجا كه خانه آقای عقیل‌زاده در كوی «طالقانی» الان و «شاه‌آباد» قدیم قرار داشت كه بسیار پر جمعیت بود به همین دلیل رفت و آمد بچه‌های گروه خیلی جلب توجه نمی‌كرد. حمیده عقیل‌زاده كه خواهر هما بود، هم به آن خانه رفت‌ و آمد داشت. او دختر فعالی بود اما بعد از انقلاب با كسی ازدواج كرد كه از كادر‌های مجاهدین خلق بود و در درگیری‌ها كشته شد. او پیش از انقلاب بسیار فعال بود و نقاشی‌های زیبایی می‌كشید. مثلاً یك بار عكس امام خمینی (ره) را بزرگ روی پارچه كشیده بود كه در راهپیمایی‌ها از آن استفاده می‌كردند.

* فارس: شهید موسوی غیر از فلسفه چه مطالبی تدریس می‌كرد؟

*زمان: عربی، شناخت، اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طباطبایی. ما نسبت به سن‌مان اطلاعات خوبی داشتیم به طوری كه من بعد از انقلاب برای دانشجویان دانشكده نفت آبادان در كانون فتح آبادان، انسان شناسی تدریس می‌كردم در حالی كه آن موقع دانش‌آموز بودم.

*فارس: شهید موسوی تحلیلی هم از مسایل سیاسی روز ارائه می دهد؟

* زمانی: بله، ایشان تحلیل‌گر خوبی بود و مطالعه زیادی داشت. به ما هم سیر مطالعاتی داده بود و می‌گفت كه در زمینه تاریخ چه كتاب‌هایی بخوانید و خودشان كتاب‌ها را به ما می‌دادند.

*فارس: چه كسانی بیشتر به در آنجا رفت و آمد داشتند؟

*زمانی: در آن خانه تیمی، چند نفر بودند كه با شهید موسوی همكاری می‌كردند؛ یكی عبدالله نورانی بود كه الان از رزمندگان جانباز است. بهمن اینانلو و رضا كی‌قبادی و حمید نظام اسلامی هم بودند. من و حمیده عقیل‌زاده هم بودیم و بقیه هم گاهی اوقات رفت و آمدی داشتند.

* فارس: چه فعالیت های دیگر غیر از تدریس در آن خانه تیمی انجام می شد؟

*زمانی: تهیه و پخش اعلامیه و یا تهیه بمب دست‌ساز كه درلوله‌های سه راهی آب جاسازی می‌كردیم و مشروب فروشی‌ها را تخریب می‌كردیم.

ادامه دارد



تاریخ آخرین ویرایش:- -