تبلیغات
شیعه ها - شهیدم! محمد! برادر! منم


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:




شهیدم! محمد! برادر! منم

نوشته شده توسط:فاضل صرافپور
دوشنبه 3 خرداد 1389-11:43 ق.ظ

سروده ای از شاعر بسیجی ، زنده یاد «احمد زارعی»
شهیدم! محمد! برادر! منم

خبرگزاری فارس:شهیدم! محمد! برادر! منم/كه در شهر خونین قدم می‌زنم/شهادت،‌ همان شد كه می‌خواستی/تو در خون نخفتی، كه برخاستی/ نه، این رسم پیمان و آیین نبود/قرار این نبود، این نبود، این نبود/محمد! چرا وا نهادی مرا/شهیدم! چرا جا نهادی مرا

برای خواندن شعر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
شاعر بسیجی و جنگاور ،«احمد زارعی» درست زمانی به سوی همرزمان شهیدش پر گشود كه آوار سال های به اصطلاح سازندگی ، بی صدا بر سر فرزندان انقلاب فرو می ریخت . او از جمله هنرمندانی بود كه پیش از اكثریت مجاهدان بازگشته از جبهه جهاد اصغر ، فریار بركشید تا دیگران را رخوت سال های پس از جنگ بیدار كند اما سینه خودش تاب آن همه دلتنگی و سوخته جانی را نیاورد و در غربتی باشكوه جان داد. شعری كه خواهید خواند به مناسبت سالگرد آزاد سازی خرمشهر در اوایل دهه 70 شمسی سروده شده است اما آتش سینه پرتلاطم احمد زارعی و دل تنگی های او را به خوبی نمایان می سازد. روحش شاد:

*تقدیم به شهید جهان آرا ، فرمانده دلاور سپاه خرمشهر

شهیدم! محمد! برادر! منم
كه در شهر خونین قدم می‌زنم

شهادت،‌ همان شد كه می‌خواستی
تو در خون نخفتی، كه برخاستی

به مادر نگفتم شكوفا شدی
كه احیا نمودی كه احیا شدی

نگفتم كه با سایه پیكار كرد
نگفتم كه با تیر افطار كرد

نگفتم كه جانی به چاك اوفتاد
نگفتم كه كوهی به خاك اوفتاد

نگفتم كه تن را زسر باز كرد
كه بالید و ناگاه پرواز كرد

ببین شهر، چون ماست آیینه‌وار
حماسی و زخمی ولی پایدار

اگر چند یك كوچه اش بی صفاست
اگرچه خیابانی از آن جداست

ببین! شهر ما سرگذشت من است
حماسی و زخمی و رویین تن است

از آن رنگ خون رنگ خون شسته‌اند
ولی، لاله‌ها، سرخ از آن رسته‌اند

تو ای خصم، ای خصم باطل پرست
اگر چه تن من ز زخمت پر است

بزن تا سراپای من خون كنی
بزن تا تماشای مجنون كنی

بزن تا برآید زمن آفتاب
بزن ، تا شوم چون دعا مستجاب

رهایم مكن، در زمانی چنین
فنایم مكن در جهانی چنین

جهانی كه حیوان بر او غالب است
جهانی كه انسان در او غایب است

نه ، این رسم پیمان و آیین نبود
قرار این نبود ، این نبود ، این نبود

محمد! چرا وا نهادی مرا
شهیدم! چرا جا نهادی مرا

خدا در شكن این قفس‌وار تنگ
و یا صبر بخشا به من ، صبر سنگ

خروشی به پهنای هفت آسمان
دمیده است در این گلو در زمان

خروشی كه ترسم اگر بركشم
تو و خاك عالم در آذر كشم

منم اینكه فریاد من بی‌صداست
كه زیبا و خاموش چون جبهه هاست

شهیدم! محمد! برادر! منم
چنین زخم آجین قدم می‌زنم

ببین چاك خورده است پیشانی‌ام
ببین زخم‌ها كرده زندانی‌ام

شهادت،‌ همان شد كه می‌خواستی
تو در خون نخفتی، كه برخاستی

تو كوچیدی از خویش، راحت شدی
زیارت نمودی، زیارت شدی

ولی من در این جبهه ناپدید
به هر لحظه صد بار گردم شهید


*سروده : شاعر بسیجی ، زنده یاد «احمد زارعی»

*پاسداشت سالگرد آزادسازی خرمشهر

ویژه دفاع مقدس در خبرگزاری فارس


تاریخ آخرین ویرایش:- -